سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

اتاقت روز قبل از اینکه بیایی

تختت تخت پارکت کالسکه و کریر و هاپوت اولین لباسات(لباسای تابستونیت) لباسای بزرگتر شدنت لوازم غذا اولین لباسی که می خواستم تنت کنم(اما اولیشو بیمارستانت داد که خیلی ناری بود) اینم در کمدت چراغ پروانه ایت لوازم بهداشتیت اینم نمای کلی اتاقت ...
26 آذر 1391

روزی که اومدی

یادم می یاد روز 31 اردیبهشت خیلی زود از خواب بیدار شدم حدود ساعت 5 صبح و با بابایی حاضر شدیم مامان مریم هم که خونشون بالای خونه ما بود صبح زود حاضر شده بود و همه با هم راه افتادیم به سمت بیمارستان نیکان مامی باباچی و خاله ملی هم از خونه مامان اینای من قرار بود راه بیوفتن و بیان بیمارستان. تا بابایی کارارو کرد و من و مامان مریم منتظر بودیم کلی دعا خوندم و کلی باهات حرف زدم آخه منتظر بودم که خودت بیایی (زایمان طبیعی) اما حالا خانم دکتر می خواست برام آمپول فشار بزنه. خلاصه عشق مامان, مامان رفت کلوپ زایمان و حاضر شد و بهش آم÷ول فشار زدن تا شما زودی بیایی. اما بعد از 12 ساعت که نیومدی  و همه ÷شت در اتاق درد نگران بودن و دعا م...
26 آذر 1391

عشق مامان ببخش که دیر برات نوشتم

سلام عسلم . مامان اینقدر این چند وقت با تو سرگرم بود که وقت نکرد اینجا برات چیزی بنویسه. آخه خیلی شیرینی و کلی شیطون و کنجکاو. قربونت برم تو این چند وقت کلی کارای جدید کردی . روز 14 آذر برای اولین بار بدون کمک نشستی و روز 15 آذر بدون کمک خودت تنهایی وایسادی:))))))))) مامان کلی ذوق کرد وقتی اینارو دید. 24 آبان اولین دندونت قشنگت رو دیدم گل پسرم و دومیش هم یک هفته بعد:))))) و برات روز 9 آذر جشن دندونی گرفتم :) و آش پختم:). عسلم دیگه کاملا می‌گی مامان. سامم از روز اول آذر روزای زوج میری خونه مامی و باباچی و مامان سر کار میاد. با سرکارش حرف زده تا آخر امسال روزای فرد نره سر کار و پیش گل پسرش بمونه. آخه نمی‌خواد خیلی از لحظه‌های با...
25 آذر 1391

ختنت کردیم

گل مامان تازگی ها جمله های آقون واقونی می گی. من و بابایی رو صبح ها ناز می کنی و دست و پاهاتو خوب می شناسی. دوست داری که حرف بزنی. چند بار منو صدا کردی مثل اینکه بگی مامان:))) . 5 شنبه هفته پیش(16 شهریور)  رفتیم پیش خانم دکتر و شما رو ختنه کردیم.(من مردم و زنده شدم) الان که دارم می نویس بابایی رفته سفر کاری و من و شما خونه مامان بزرگ بابا بزرگت هستیم:). جمعه 4 ماهت تموم میشه . کارات خیلی بامزه شده. این جند روز هر روز عصر می ریم پارک و شما تو کالسکت می گردی:). تازگی ها یاد گرفتی خودتو به اطراف می چرخونی می کنی. الکی سرفه می کنی که من  بگم مامانی چی شدی بعد خودتو برام لوس می کنی:) عاشقتممممممممممممممم بعضی عکساتو ت...
26 شهريور 1391

3 ماهگی

سلام گل پسرم که هر روز شیرین و شیرین تر می شی . شرمندتم که نتونستم به روز کارای قشنگتو برات بنویسم. اینقدر سرگرم تو و کارات بودم که نشد. امروز دقیقا سه ماه  و 5 روزت شده. صبح ها با لبخند شروع می کنی و با من و بابایی حرف می زنی :)) آقون واقون . اه آه نا اوه و... بعضی وقتا با صدای بلند جیغ می کشی. خیلی دوست داری که دور تا دور خونه رات ببریم و تو همه جا رو نگاه کنی . عاشق هاپو و عروسک اسبت هستی و بالاسری تخت پارکتم خیلی دوست داری . یاد گرفتی که دندونیتو تو دهنت کنی:) یا هر چی رو که به دستت می دم صاف می بری سمت دهنت . وقتی شیر می خوری لباسمو سفت می گیری که اگه خوابت ببره من از پیشت نرم. دوست نداری که تنها باشی. عاشق حموم کردنی ولی لباس پوشی...
6 شهريور 1391

اومدی که عاشق ترین باشم

گل پسرم , سام نازنینم خداوند مهربون روز 31 اردیبهشت بهترین هدیه آسمونی رو به من داد. اونقدر با تو مشغول بودم و این روزها برام زود گذشت تا الان که 24 روزته موفق شدم به وبلاگت سر بزنم. داستان اومدنت و شرین ترین درد دنیا اینجوری بود که مامان کلی منتظرت موند اما تا 31 اردیبهشت نیومدی , خانم دکتر شرفی گفت که مامان بره بیمارستان تا با آمپول فشار شما تشریف بیارین:) اما بعد از 12 ساعت درد عزیزکم با سزارین اومدی:) اما دیگه برام مهم نبود که چجوری بیایی . وقتی صدای گریتو برای اولین بار شنیدم نمی دونی چه حالی شدم گریم بند نمی یومد طوری بود که دکتر ترسیده بود حالم بد شده باشه. اولین بار که دیدمت عاشق تر شدم دیگه این عشق نهایت نداره عزیزم. اوردنت و ...
25 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد